گفتــارنیوز
گفتــارنیوز
آخرین اخبار
پربازدیدترین ها /
  • 24 ساعت
  • هفته
  • ماه
  • ویزای گروه اول تیم ملی وزنه‌برداری صادر شد

    باید مراقب تحرکات و تفکرات تروریست‌ها باشیم

    مدیرعامل بانک کشاورزی خبر داد: پرداخت کامل مطالبات گندمکاران توسط بانک کشاورزی

    بنیانگذار مکتب سازه انگاری: سرمایه‌داری رو به نابودی است/ لیبرالیسم کارکرد خود را از دست داده

    کره جنوبی: پیونگ یانگ آماده آزمایش موشکی جدید است

    اجرای بیمه درمان اعتیاد با دستورالعمل جدید+فهرست مشمولان

    تیم المپیاد نجوم ایران در جایگاه سوم جهان ایستاد

    سازمان فضایی منتشر کرد؛ برآورد میزان جابجایی پوسته زمین در مناطق زلزله زده غرب کشور

    سفیر کره جنوبی : فعالیت رقبای چینی و اروپایی را در بازار ایران زیر نظر داریم

    برای تغییر فوتبال انگلیسی به ایران آمدم/باسوادترین مربی دنیا هستم

    هیمنه شکست ناپذیری اسرائیل فروریخته / برخی جریان‌های سیاسی از روی غفلت می‌خواستند جریان بیداری اسلامی را منحرف کنند

    اداره صندوق فولاد با قوانین فعلی امکان‌پذیر نیست/ وجود ۶ میلیون فرد فاقد بیمه در جامعه

    پایان سیطره شجره خبیثه داعش را اعلام و این پیروزی بزرگ را به حضرتعالی و جهان اسلام تبریک می‌گویم

    آگهی مزایده املاک

    دادگاه تجدید نظر نیویورک شکایت ۱٫۷ میلیارد دلاری علیه ایران را به جریان انداخت

    امضای قرارداد فروش گاز طبیعی به نروژ با قیمت کمتر از هزینه تمام شده تولید آن در کشور

    هاشمی: جامعه به شادی نیاز دارد

    لاریجانی: تروریست‌ها نفس‌های آخر خود را در عراق و سوریه می‌کشند

    حقوق اغنیای حقوق‌بگیر در بودجه ۹۷ تصاعدی افزایش می‌یابد/ بدهی میلیاردی دولت به وزارت نفت و سازمان برنامه و بودجه

    جزئیات تعرفه‌های جدید اینترنت+جدول

    پر بحث ترین ها
  • کد مطلب : 59632
  • تعداد نظرات : 0 نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲۴ مرداد, ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۵
  • شما اینجا هستید :خبر پنج تایی
  •   

    در گفتگو با یک ایثارگر عنوان شد

    پسربیمارم،بیمه ای ندارد

    بیسیم چی منطقه کردیستان بوده است.از درخواست ها و نیازهایش که پرسیدم اول گفت: شکرخدا همه چیز خوب است. کمی‌ طول کشید تا از مریضی جوانش، ازخانه‌ی کوچک اجاره‌‌ای‌اش و تنهاوسیله نقلیه‌اش که حالا درپارکینگ پلیس خاک می‌‌خورد، سخن بگوید.

    به گزارش خبرنگار گفتارنیوز، یکی ساعتی مجبور شدم به انتظارش بنشینم. بعد از ۲۵سال خدمت صادقانه، هنوز مسئول آبدارخانه بود و برایشان از وزارتخانه بار رسیده بود، باید می‌ رفت و تحویل می‌گرفت.
    تا رسید، بسیار از تاخیری که به وجودآمده بود عذرخواهی کرد. حتی یک لیوان آب هم نخورد و گفت درخدمتم.
    دنبال محل مناسبی برای نشستن بود که گفتم همان آبدارخانه خوب است. خجالت می‌ کشید، خیس عرق شده بود و از استرس می‌ لرزید اما به رویش نمی‌ آورد و بالبخند به سوال هایم پاسخ می‌داد.
    شروع به پرسیدن کردم.
    شیرین ترین خاطره‌اش از جبهه، ۲۴ساعتی بود که برای کارنکردن بیسیم بازداشت شده بود.
    تیرخوردن کتفش را مجروحیت نمی دانست و می گفت چیزی نیست چون کسانی که خیلی سخت تر مجروح شده بودند را به چشم دیده بود. حتی وقتی جنگنده ای از نیروهای دشمن خیلی بهشان نزدیک شده بود، از ترس فرار نکرده بود؛ چون خواست خدا، خواسته‌اش بود.
    همیشه سعی کرده بود در جبهه جلو برود اما پاپس نکشد و این یعنی ایثار.
    دفاع از خاک وطن را وظیفه جوانان می داند و تربیت درست فرزندان را وظیفه والدین.
    از درخواست ها و نیازهایش که پرسیدم اول گفت: شکرخدا همه چیز خوب است. کمی‌ طول کشید تا از مریضی جوانش، ازخانه‌ی کوچک اجاره‌‌ای‌اش و تنهاوسیله نقلیه‌اش که حالا درپارکینگ پلیس خاک می‌‌خورد، سخن بگوید.
    نگرانی از آینده سه پسرش در چشم‌هایش قابل خواندن بود. به دنبال پرونده داوطلبی ۳سال جبهه‌اش بود تا بلکه باآن بتواند قسمتی از مشکلاتش را حل کند اما به در بسته خورده بود، چون پرونده‌اش پیدا نمی‌شد.

    مشروح گفت و گو را در ادامه می‌‌ خوانید:
    ۱-لطفا به طور مختصر خودتان را معرفی کنید؟
    بهرام محمدی هستم. متولد ۳شهریور ۱۳۴۵ در شهرستان تکاب. تحصیلاتم را تنها تا مقطع ابتدایی ادامه دادم و بعد از مجبور به ترک تحصیل شدم و برای کمک به اقتصاد خانواده از همان سن شروع به کارگری کردم.
    ۲-چه سالی ازدواج کردید؟ چندفرزند دارید؟
    سال ۶۹ ازدواج کردم. همسرم اهل سراب است و بی سواد. سه فرزند پسر به نام های پیمان، پژمان و بیژن دارم که هرسه به دلایل مشکلات مالی من نتوانستند در دانشگاه درس بخوانند.
    ۳-چرا؟ در حال حاضر چیکار می‌‌ کنند؟
    پیمان فرزند اولم، متولد سال۷۰است. دوسال به دانشگاه آزاد رفت و در رشته حسابداری درس خواند. اما چون از پس هزینه هایش برنیامدم، ترک تحصیل کرد و به سربازی رفت. پسردومم پژمان متولد سال۷۱ است. او هم حدود دوسال مدیریت صنعتی خواند اما مجبور به ترک تحصیل و سربازی رفتن شد. پسر سومم بعد از دبیرستان مستقیم به سربازی رفت و حالا حدود چندماه است که بابرادر بزرگترش در فرودگاه امام خمینی (ره)مشغول کار خدماتی هستند. اما فرزند دومم خانه نشین شده است.
    ۴-چرا؟ بیماری خاصی دارد؟
    بله، سال ۸۷ بود که حس کردم پایش را روی زمین می‌‌ کشد، علت را که پرسیدم گفت وقتی فوتبال بازی می‌‌کرده است، پای یکی دیگر از هم بازی هایش به پایش خورده است. درد زیادی داشت. به همه ی شکسته بندها و دکترهای اسلامشهر سرزدیم اما کسی سردرنیاورد که دلیل این درد چیست. تا اینکه به توصیه برادرم، به درمانگاه خیریه محلمان سرزدیم که دکترها گفتند بیماری خطرناکی دارد و سریعا باید به بیمارستان مراجعه کنیم. همانجا بود که متوجه شدیم به بیماری « عفونت مفصلی» مبتلاست. پاهایش دیگر قدرت راه رفتن و تحمل وزنش را نداشتند. پسر۱۸ساله‌ام وزنش به ۲۸کیلوگرم رسیده بود. وضعیت بدی داشت و متاسفانه هزینه های درمان هم زیاد بود. ۱۴روز در یک از بیمارستان های دولتی بستری بود و بعد به خانه بردیمش. وضعیتش به لطف اول خدا و بعد دکتریادگاری بهتر است باوجود اینکه هنوز نمی‌‌تواند درست راه برود و پاهایش را روی زمین می‌‌ کشد. به همین دلیل نمی‌‌تواند کار کند و در خانه می‌ماند.
    بعد از خدا، از دکتر یادگاری ممنونم که پسرم رو نجات داد.
    ۵-پسرتان تحت پوشش هیچ بیمه ای نیست؟
    خیر چون فرزند پسر است و بالای ۱۸سال، بیمه اش قطع شده است.
    ۶-شماچندفرزند بودید؟
    پدرم دو باز ازدواج کرد. از اولین همسرش سه پسر ویک دختر و از همسر دومش که مادر من بود دوپسر بودیم.
    والدینم هم فوت کردند. مادرم شب شهادت حضرت الزهرا فوت شد.
    ۷-چه سالی به تهران مهاجرت کردید؟ و چه سالی به استخدام وزارتخانه درآمدید؟
    سال۶۹ به دلیل نبود شغل در شهرستان به تهران مهاجرت کردم و ماندگار شدم. در همان سال ازدواج کردم و در سال ۷۰به استخدام درآمدم.
    ۸-قبل از وزراتخانه چه شغلی داشتید؟
    در قسمت حروف چینی یک چاپخانه کار می‌‌ کردم.
    ۹-وضعیت مسکن شماچگونه است؟
    در یک خانه ۳۰متری اجاره ای در اسلامشهر زندگی می‌‌کنیم که بسیار برای ۵نفر کوچک است. فزرندانم بزرگ شده اند اما من توانایی اجاره خانه ای بزرگ تر را ندارم.
    ۱۰-وسیله نقلیه چطور؟
    یک موتور داشتم که با آن به سرکار می‌‌ آمدم. پلاکش گم شده بود و من از کلانتری نامه داشتم. اما پلیس بدون توجه به نامه، موتورم را به پارکینگ برد و من چون هزینه بیرون آوردنش را نداشتم، دیگر به سراغش نرفتم.
    ۱۱-چه سالی به جبهه رفتید؟
    ۱۸/۶/۶۴ به خدمت سربازی رفتم. در کردستان خدمت می‌‌ کردم که محل همیشگی درگیری بود و عملیات های زیادی اتفاق می‌‌ افتاد.
    ۱۲-آیا قبل از سربازی هم به جبهه رفته بودید؟
    بله من از سال ۶۰به مدت سه سال قبل از خدمت سربازی ام، به عنوان نیروی بسیجی داوطلب به جبهه می‌‌ رفتم اما متاسفانه پرونده ام را پیدا نکردم و به من گفتند که گم شده است.
    ۱۳-در کدام عملیات ها شرکت کردید؟
    سه ماه در سردشت بودم. که طولانی ترینش بود و بعد از آن به کردستان پایگاه اصلی‌مان برگشتیم.
    ۱۴-مسئولیت شما در جبهه چه بود؟
    من بیسیم چی بودم و باید سرهر ساعت از وضعیتمان به فرمانده گزارش می‌‌ دادم.
    ۱۵-خاطره ای در این باره دارید؟
    بله، یادم می‌‌ آید یک روز که من باید طبق معمول به فرمانده گزارش می‌‌ دادم، باطری بیسیم خراب شد و دیگر کار نمی‌‌ کرد. ما در پایگاه صحیح و سالم بودیم اما چون من به فرمانده گزارش نداده بودم و آنها از ما اطلاعی نداشتند، گروه ضربتی را شبانه به سراغ ما فرستاده بودند چون فکر می‌‌کردند پایگاه سقوط کرده و همه ما شهید شده ایم. وقتی گروه ضربت به نزدیک ماآمدند و ما علامت دادیم که خودی هستیم، خیالشان راحت شد و داخل پایگاه آمدند. وقتی رسیدند گفتند برای استراحت آمده اند و قصد رفتن دارند، اما بعدا متوجه شدیم فرمانده آنها را فرستاده تا از وضعیت ما باخبر شود.
    ۱۶-شما به خاطر کارنکردن بیسیم تنبیه شدید؟
    بله، ۲۴ساعت بازداشت شدم که این شیرین ترین خاطره من از جنگ است. من مقصر نبودم و باطری بیسیم گناهکار بود اما من بازداشت شدم. (می‌‌خندد)
    ۱۷-از شهادت یا مجروحیت نمی‌‌ ترسیدید؟
    یادم می‌‌ آید یک روز یکی از جنگده های عراق نزدیک پایگاهمان شد. همه همرزمانم که اکثرا کم سن بودند از ترس به کوه و دره و اطراف پایگاه فرار کردند و تجهیزات را همان جا رها کردند. البته ما سلاحی برای مقابله با آن جنگنده نداشتیم چون ما نیروی زمینی بودیم. اما من داخل پایگاه نشسته بودم.
    ۱۸-چرا فرار نکردید؟
    من از مرگ نمی‌‌ ترسم و راضیم به رضای خدا. قسمت هرکسی یک چیزی است و تغییر نمی‌‌ کند. اگر قرار بود شهید بشم، حتی اگر فرار می‌‌ کردم هم شهید می‌‌شدم. چون هرچی خدا بخواهد همان می‌‌ شود.

    ۱۹-در جبهه مجروح شدید؟ کی و کجا؟
    در مقایسه با بقیه مجروحین ، چیز خاصی نبود، حدود ۴بعدازظهر بود اما محل دقیقش یادم نیست. در یکی از عملیات ها روی زمین نشسته بودم که حس کردم کتف راستم می‌‌ سوزد. یکی از همرزمانم را صدا کردم و گفتم ببین چرا کتفم می‌‌ سوزد؟ که گفت تیر خوردی و لباسم پاره شده بود و پوست تنم رفته بود.
    ۲۰-در حال حاضر مشکل خاصی ندارید؟
    چندسال قبل تصادف کردم و دقیقا همان کتف راستم شکست. متاسفانه پزشکان درست درمانش نکردند و چون از قبل هم جراحت داشت، استخوان کتفم به جلو آمده و درست سرجایش جوش نخورده و حتی از روی لباس هم مشخص است.
    ۲۱-کسی از همرزمان شما شهید و یا مجروح نشد؟
    خوشبختانه کسی از هم دوره ای های من شهید شد. زخمی‌‌ داشتیم اما حالشان زود خوب می‌‌ شد.
    ۲۲-آیا اسم فرمانده را به خاطر دارید؟
    متاسفانه دقیق یادم نیست. اما اسم دو همرزمم را به خاطر دارم. پرویز کریمی و صیادشیرمحمدی
    ۲۳-با همرزمان ارتباط دارید؟
    نه خیلی سال است که باهیچکدام رابطه ای ندارم.
    ۲۴-به نظر شما ایثار به چه معناست؟
    ایثار یعنی از خودگذشتگی.
    ۲۵-در جنگ شاهد ایثار بودید؟
    بله همه از خودگذشته بودند که به جبهه آمده بودند و دفاع از خاک برایشان از جان عزیز تر بود. ما همیشه سعی می‌کردیم جلو برویم و پاپس نکشیم. به همین دلیل است که حتی یک وجب از خاکمان را هم از دست ندادیم.
    ۲۶-توضیه شما به جوانان چیست؟
    جوانان باید از وطن خودشان دفاع کنند و فریب ظاهر بقیه کشورهارا نخورند.
    ۲۷-به نظرشما مسئولین چه وظیفه ای در قبال بیدارکردن روحیه ایثار در جامعه دارند؟
    به نظر من همه چیز از خانواده شروع می‌‌ شود. والدین هستند که باید بچه هایشان را درست تربیت کنند و راه درست و غلط را به آنان نشان دهند و بعد مسئولین هم باید در جامعه به جوانان آموزش بدهند که باعث شود ایثار در جامعه ما دوباره گشترش یابد.
    *دلنوشته رزمنده:
    مشکلات زیادی در زندگی داشتم. از زندگی کردن در خانه‌ای ۳۰متری اجاره‌ای با سه فرزند پسر، تاهزینه نکردن برای تحصیلات فرزندانم. دوپسر بزرگترم به دانشگاه رفتند اما چون نتوانستم شهریه ‌شان را بدهم، هردو مجبور به ترک تحصیل شدند و به سربازی رفتند.
    مشکلات مالی بسیاری داشتم تااینکه متوجه شدیم پسر دومم به بیماری« عفونت مفصلی» دچارشده که هزینه های بالایی دارد و چون بیمه دیگر به انان تعلق نمی‌ گیرد، مجبورم از حقوق ناچیزم هزینه های درمانش را پرداخت کنم. این بیماری باعث خونه نشین شدن پسرم در سن ۲۴سالگی شده است.
    موتوری داشتم که باآن به سرکار می‌ آمدم که پلیس بدون دلیل خاصی آن را به پارکینگ برد و چون دیگر توان پرداخت جریمه‌هایش را نداشتم، رهایش کردم.
    قبل از خدمت سربازی، ۳سال به عنوان نیروی داوطلب بسیجی از شهرستان تکاب به جبهه رفتم ولی حالا می‌ گویند پرونده ام گم شده است که من تقاضا دارم این مسئله را پیگیری کنید.
    گفتگو از: مبینا آقاخانی

    برچسب ها :
    *

    ایمیل شما برای همه نمایش داده نخواهد شد.

    *

    از نوشتن نظرات با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری کنید.

    *

    از ارسال نظرات غیر مرتبط با متن خبر , تکرار نظرات دیگران , توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمائید.

    *

    نظراتی که حاوی تهمت و بی احترامی به مقدسات مذهبی , ادیان الهی , مسئولان کشوری , اقلیت های قومی و مذهبی و مغایر با عرف و قوانین جاری کشوری باشد منتشر نخواهد شد.


    ارسال دیدگاه

    *

    *

    *

    تمام حقوق مادی و معنوی سایت متعلق به سایت گفتارنیوز است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

    طراحی و تولید : پارس وی پی